تبليغاتX
divooneh baroon
دیوونه بارون
+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 18:13  توسط لیلا  | 


من ساده ام!

راستش

همین دو روز پیش

رفته بودم خبر از روشنايي رودخانه بياورم

که يک سنگ گولم زد!

مي گفت ماه،

پشت کوه قاف

دارد با ماهي ها

خواب آب و رنگ آفتاب مي بيند!

من با ستاره ها رفتم...

اما

به همين خداي هزار ساله

تنها تکه ي کوچکي از لبخند ماه را

براي تو دزديدم

چه مي دانستم

آسمان ِ آن حوالي گرگ دارد!

ترسیدم

شب تو را سر بکشد

که یک بوسه به ستاره ها باختم!


من ساده ام

گول می خورم

که پای رفتنم هی به پای نرفتن

لنگ می زند...

خواب می بینم

یک سار دارد گریه می کند

می روم برای سایه ات

خبر از روشنی آب می آورم!


من جوری ساده و عجیب

ساده ام!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 18:11  توسط لیلا  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 18:9  توسط لیلا  | 

و من هنوز عاشقم
آنقدر که می توانم
هر شب - بدون آنکه خوابم بگیرد
از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم
و دست آخر
همه را فراموش کنم
آنقدر که می توانم
اسمت را
روی تمام آبهای دنیا بنویسم
و باز هم جا کم بیا ورم
آنقدر که می توانم
شب ها طوری به یادت گریه کنم که
خدا جایم را با آسمان عوض کند!
و من هنوز عاشقم
آنقدر که میتوانم
چشم هایم را ببندم
و خیال کنم:
هنوز دوستم داری!
+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 18:8  توسط لیلا  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 13:14  توسط لیلا  | 

میخوام بگم
از همه چی
به خدا دلم گرفته و دیگه طاقت نگه داشتنه دردامو تو دلم ندارم
از تو فقط از تو و خدا و روزگار و آدماش دلم گرفته
فقط از شما
امروز عید قربانه
گفتی ایشالله حاج خانوم بشم
گفتی ایشالله با هم بریم حج
خندیدم
به تو شایدم به خودم
شایدم به همه سادگیهام
چند روزه و شایدم چندساله که به همه چیزایی که از دست دادم فکر می کنم
همش به خاطر تو
همش تقصیر تو
لیلا خودش و داد
دلش و داد
امیداشو
خنده هاشو
زندگیشو
ثانیه هاشو
داروندارشو داد
فقظ مونده نفساش
نفساشو ذره ذره نگیر
خجالت نکش
همه چیزایی رو که می خواستم گرفتی
پس چرا نفسی رو که نمی خوام ازم نمی گیری؟؟؟؟؟؟
از تو بیزارم
از تو خستم
به خدا لیلا اینجوری نبود
تمومه دنیاش یه کلبه کوچیک بود که صبح تا شب فکرشو مشغول میکرد
لیلا غم نداشت
غصه نداشت
لیلا دلش کوچیک بود
لیلا دنیاش کوچیک بود
لیلا لبخند سرد نداشت
لیلا می خندید
لیلا از ته دل می خندید
لیلا شعر می نوشت
لیلا پرواز می کرد
لیلا شباش پر از ستاره بود
لیلا...
بیچاره لیلا
یه بار که از عشق رونده شدم رفتم مسافرت
یادته؟
حتی اونموقع از یاد نبردمت
میگفتم عشقه و پستی و بلندی داره
گیتار نزدم
نخوندم
سکوت کردم
گلوم قفل شد
دلم قفل شد
نخندیدم
تازه اونموقع بود که همه گفتن لیلا تموم شد
اما اشتباه کردن
از مسافرت اومدم
گلوم بغض داشت
اما...
پاهام قرص بود
لبخند زدم اما نخندیدم
به آدما با نفرت نگاه کردم
تنم داغ بود
دلم سرد بود
زنگ زدی گفتی دلتنگی
لیلا شروع شد
لیلا کوه شد
لیلا زنده شد
لیلا خندید
برات موند
از اونموقع بود که از همه چیش برای همه چیت گذشت
یه سال دو سال سه سال و ۴ ماهه که گذشته
لیلا خورد شد
نفهمیدی
واسه خنده هات خندید
یادته اومدی واسه کار؟
یادته چه دیوونه بازیایی در آوردم؟
یادته گفتی دیگه به دیوونگیم شک نداری؟
من از حرفت خندیدم مثل همه ی خنده هایی که یه دیوونه به یه آدم عاقل می کنه
گفتی عاشقی
فک کردی باور کردم
اما نه
هنوز زوده
هنوز کوه نشدی و خورد نشدی
انقد فکر و زبونم خستست که حتی نمی دونم دارم چی می گم
بخشیدمت اما ازت نگذشتم
چرا لیلا رو شکستید؟
صدای خنده های بلندش آزارتون می داد یا گریه های شبانش؟
دیگه خستم از هر چی حرف دله
ولی می خوام بگم
تا کی تموم شدن؟
تا کی مردن؟
تا کی عاشق بودن؟
داشتی می رفتی تو ترمینال پیام دادی و گفتی لیلا دلم برات تنگ شده
خندیدم و پیام دادم خدا بزرگه زود هم و میبینیم قول می دم
راه ها بسته بود
تو دلم دعا دعا کردم ترافیک تموم شه
سر پل پیاده شدم
هزچند از پله برقیا وحشت داشتم اما برای اولین بار اون کار و کردم و رسیدم بالای پل
می دویدم
من بهت قول داده بودم
یه رب به حرکتت مونده بود
وارد ترمینال شدم
پیام زدی که منتظر معجزه خدا میمونی
رفتم بلیط گرفتم
با ساعت حرکتت نیم ساعت فرق داشت
پیام زدم خدا بزرگه منتظر معجزش باش
زنگ زدم
برداشتی
گفتم کجایی؟ گفتی ترمینال تو سالن
گفتم کجاش؟
گفتی کجایی؟
گفتم ترمینال
و تو با شوق کودکانه ای فریاد شادی زدی
دیدمت
اومدم به طرفت
گفتم معجزه خدا رو دیدی؟ ازم ناراحت شدی
اما حتی یه دیقه دیدنتم می ارزید
یادت رفت ناراحتی و خدارو شکر کردی که قبل از رفتنت من و دیدی
حرفی از بلیط نزدم
کنار اتوبوس ایستادم تا سوار بشی
برات از پشت شیشه اتوبوس حرف زدم و تو میخندیدی
اشک به چشات نیومد
خدارو شکر
گفتی برو
باهات حرف زدم تا بخندی
بعد خداحافظی کردم و رفتم سر پل
اتوبوس حرکت کرد
و همه زندگی رو با خودش برد
من موندم و یه پل که باید باهاش به تنهایی بر میگشتم
کاش بغض نمی کردم
دیدی؟
برات دیوونگی کردم
واسه یه لحظه خندیدنت معجزه کردم
آره
گفته بودم خدا رفیقمه
اون بهم یاد داده
ببینم
توام بلدی معجزه کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 13:8  توسط لیلا  | 

من صبورم اما. . . به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت

چشمان خودم می بندم. من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقیم محزونم ! و به یاد همه ی خاطره های

گل سرخ مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم . . من صبورم اما . . . بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . . آه . . . این بغض گران صبر نمی داند چیست!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 10:47  توسط لیلا  | 

زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم

نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود


زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني تو بود


زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود


زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود


زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود


زيباترين هديه عمرم محبت تو بود


زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود


زيباترين اعترافم عشق تو بود


دوستت دارم
+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 10:44  توسط لیلا  | 

نگاه های خسته ام را از تو میدزدم

مبادا رد پای دلتنگی هایم

بر زلالی نگاهت جابماند

 شکسته تراز همیشه

در مقابل  آیینه

ترک هایی که با دستان سرد تو

بر پیکرم تراشیده شده

می شمرم

یکی...دوتا...سه تا...هزارتا و

خسته تر از همیشه یه آینه می نگرم

خدایا...این آیینه کی هزار تکه شد؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 10:43  توسط لیلا  | 

هیچ کس جز تو نمی داند

دلتنگی دستان و چشمانم

 چه وسعتی دارد

من روزهاي نبودنت را

روي شيشه بخار گرفته

نقاشي مي كنم

باردیگر

تمام خستگی ام را

در کوچه پس کوچه های یادت

فریاد می زنم

همه نبودن هایت را

با خودم تکرار کنان

زمزمه می کنم

و شکوه صمیمی لبخندت را

بر آستان دلتنگی هایم

می آویزم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 10:40  توسط لیلا  | 

برای بهانه های روزمره ام

دلیل بیاور

من بعد ۲۰ سال

هنوز به زندگی عادت نکرده ام

بگو دلتنگی ام از

پنجره های کودکی ام چه می خواهد

با این همه سنگ؟

اشکهایم را پاک کن

و با آب نباتی مرا گول بزن

و نگذار بفهمم

تو مرا به تقدیر سپرده ای

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 10:31  توسط لیلا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/05ساعت 22:18  توسط لیلا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/05ساعت 22:14  توسط لیلا  | 

امروز، عمق پاییز است.

            ژرفترین لحظه ی پاییزی.

                           تنگ ترین نقطه ی پاییزی.

لحظه ای که در میان سوسوی بادهای وزان و ریزش برگهای خزان گرفته مسطور است.

لحظه ای که شلاق خشکی ها بیرحمانه بر تن پیر درخت زندگی می کوبد.

لحظه ای که آسمان رخسار نیلگون و آفتابی اش را برچیده است.

لحظه ای که پایان روییدن است.

در این لحظه ی نهایت چه بر سرم آوردی ای پاییز!

ببین که برگهای خشکیده در هوای نفس بریده ی پاییز هم از اسارت شاخه های بهم تنیده، به رهایی می رسند و هم گام با قدم های باد به این سکون نفس گیر پایان می دهند.

اما من ...

من در این ژرفای هراس انگیز، سرآغاز یک انتظارمی شوم و در میان ازدهام کوچه های بی کسی، به خلوت یک سکوت خاموش قدم می گذارم.

در هنگام سفر باد و برگ، این منم که شروع می شوم، می آیم و نگاهم به غمکده ی بودن می خشکد و در عمق نگاه ماندن جا می مانم.

آری! امروز باید لحظه ی کوچ می بود نه آغاز، باید لحظه عروج می بود نه هبوط.

ای پاییز تو مرا از مأمنم  جدا کردی، آنهم در ژرفترین لحظه ی پاییزی!

امروز عمق پاییز است.

روزی که برایم هزاران معنا دارد.

روزی که هنوز نمی دانم دوستش داشته باشم یا نه ؟!

روزی که مرا در خود آفرید.

روزی که مرا از ملکوتم جداکرد و به این سرزمین برهوتی خاکستری کشاند.

روزی که مرا پاییزی کرد.

امروز روزی ست که من در افق هستی متولد شدم و پا به میان بیابان پر خاری نهادم که هر روز و هر لحظه یکی از خارهایش قلبم را به درد می آورد.

ای پاییز! با من چه کردی ؟ مرا به زندگی در کدام سرزمین محکوم ساختی ؟

ای پاییز! من از تو دلگیرم.

                 من از تو غمگینم.

                             من از تو نالانم.

                                      من از تو گریانم.

ای پاییز! کاش می دانستی در لحظه آوردنم با من چه کردی!

کاش می دانستی این دل توان ماندن ندارد.

                                 این دل تاب دیدن ندارد.

                                             این دل قدرت شنیدن ندارد.

کاش همه دردهایی را که تو برایم به ارمغان آوردی، می دانستی .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/05ساعت 15:37  توسط لیلا  | 

Click to view full size image
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/05ساعت 15:30  توسط لیلا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/05ساعت 15:28  توسط لیلا  | 

برهنه در بستر

بند می شویم به هم

بند بند تنم...

چکه چکه آب می شود از

حرارت آغوشت!!!

...

میان بسترمان

امانت نمی دهم

امانم نده!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 21:18  توسط لیلا  | 

نه محکم

           نه باشکوه

                       نه ریشه دار

نه... هیچکدام از این ها نیست

کوه درد های من

تنها بزرگ است!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 20:48  توسط لیلا  | 

هروقت که چشم تو به رویم Zoom شد

دستپاچگی از نگاه من معلوم شد

با سرعت برق این دو چشم عاشق

در محکمه ات به هرزه گی محکوم شد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 20:46  توسط لیلا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 20:39  توسط لیلا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/03ساعت 0:27  توسط لیلا  | 

انگار من و این کابوسهای شبانه قرارداد بسته ایم،

سفت و سخت،

نـــــه مثلِ قول و قرارهای زپرتی و حرفهای از سر معده ی بعضی ها !!!

صدای ضبط را كه بلند می كنی،

باز مي لرزد دستهای من و دلِ كوچك كبوتر پشتِ پنجره

و سينه های دختر هرزه ی دوره گردی كه ...

دیگر عادتم شده که یک شب در میان از تهِ دل خاطراتم را بالا بیاورم

و دقیقاً روی دفترم جایی که اسم تــو را

نــــــــــه نترس،

چیزی زلال تر اشک نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/03ساعت 0:19  توسط لیلا  | 

تو می گذری؛                                                                                                                     من هم كه ياسين به گوشَت می خوانم انگار!                                                                                بگذر...                                                                                                                                      

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/03ساعت 0:18  توسط لیلا  | 

این بار هم که 

       تاول پاهایم خشک شود ،،،

دوباره عاشقت می شوم ،

دوباره راه می افتم ،

دوباره گم می شوم ......!

                          . . . هر طور شده این راه را تا آخر می روم . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/03ساعت 0:14  توسط لیلا  | 

چشمـــــانم را کــــه می بندم

تورا مـــی بینــــم

درست همین جـــــایی، کنــــــــــار من

دست می اندازم دور گــــــــردنت

لبــــــانت را ...

.

آه

رویای نیــــــــــــــــمه تمام من

به اینجــــــــــــــــــا ختم خواهد شد . . . .

تو مــــی روی

و من از خواب بیــــــــــدار می شوم !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/03ساعت 0:13  توسط لیلا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 23:56  توسط لیلا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 23:54  توسط لیلا  | 

این روزها بیهوده کوتاه شدن و این شبها بیهوده بلند ، صدایی آرام در دل شب نجوا می کند ...

هیس ...

چه طلب دارد ، نان یا آب ، خسته از روزگارست یا شکم سیر...

آرام گوشهایم تیز می شود

شب به ورق آخر نزدیک می شود بانگ خدا سکوت شب را در هم می شکند

و صدای نجوا بلند تر همیشه سهم خود را از زمان می خواهد

سهمی که گمشده در کنار جاده ظولانی این روزگار ...

سهم من از این روزگار چیست ؟

شاید طنابی بلند و محکم برای آسایش بیشتر

شبها دلم من با صدایی غربیی نجوا می کند شاید با خدا ...

این روزها بیهوده کوتاه شدن و شبها نیز بیهوده تر از روزها بلند شدن ...

سکوت در اختیار من است پس هیس تا اطلاع ثانوی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 23:48  توسط لیلا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 23:44  توسط لیلا  | 

فرار می کنم از آنجا که عشق را دستگیر می کنند به جرم هوس
بی گناه به پای چوبه ی دار نفرت می رود
و بی گناه در راه بی عدالتی می میرد
فرار می کنم از بحران بی پایان انتظار
از جدایی های ناخواسته
فرار می کنم از ترسی که آزادی ام را بگیرد 
فرار من از من نیست
از تویی ست که
عشق را نمی فهمی
و نفهمیدن احساس  انتهای پوچیست و این
مرگ سرزمین توست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 23:41  توسط لیلا  |