وحشت از عشق که نه... ترس من از فاصله هاست
وحشت از غصه که نه...ترس من از خاتمه هاست
ترس بیهوده ندارم صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست
گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ماست....
+
نوشته شده در شنبه
1388/08/02ساعت 15:53 توسط لیلا
|
الان ۳ سال و ۲ماه و ۵روز و ۴ ساعت و ۵۴ دقیقه و بیست ثانیست که ماله همیم
الان یه ساله که چیزی ننوشتم از هیچ کدوم از دردامون
توی این یه سال فوق دیپلمتو گرفتی و منم دیپلم گرفتم. تو رفتی سربازی واسه تموم کردنه همه بدبختیا.گفتی زود تموم میشه گفتی واسه به دست آوردنه من میری. شبه رفتنت حالت خراب بود اما بیدار موندی و باهام حرف زدی برام یه شونه شدی تا راحت ببارم...
گفتی یه چشم به هم بزنی برمیگردم. چرا دروغ هرچی پلک زدم نیودی یه ماه دوماه سه ماه چهارماه پنج ماه شش ماه هفت ماه هشت ماه نه ماه با هزار بدبختی گذشت تا اینکه خبر کسریت اومد. اومدی پیشم پابه پات اومدم و رفتیم دنباله کارات...
هفته ی بعد بازم میای
دل من و تو رو هیچکی نداره
یادته آخرین خداحافظیمون؟ از دستت عصبی بودم گفتی برو گفتم خداحافظ و رفتم حتی یه بارم برنگشتم اما لحظه ای که برگشتم تو نبودی...
دوباره دیوونه شدم با جیب خالی ماشین گرفتم و اومدم دنبالت انگار میدونستی میخوام دنبالت بیام
می دویدی دنبالم و منم با چشم پراشک دنبالت مبگشتم
کاش بعد اینکه پیدات کردم اون مشت رو یواشتر به سینت می کوبیدم
یادته؟باهام گریه کردی و به آسمون نگاه کردی و گفتی خداااااااا تا کی باید فقط نگات کنم و تو چیزی نگی؟؟؟؟؟؟
عشقه من نگرانه هیچی نباش خدای ما خیلی یزرگه
دوستت دارم تنها داراییه این دیوونه
+
نوشته شده در یکشنبه
1388/07/19ساعت 1:8 توسط لیلا
|
تو بمان با من
تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریكی شب ها تو بمان
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینك این من كه به پای تو در افتادم باز
ریسمانی كن از آن موی دراز
تو بگیر تو ببند پاسخ چلچله هار ا تو بگو
قصه ی ابر و هوا را تو بخوان
برای من تنهای تنها تو بمان
+
نوشته شده در جمعه
1388/04/26ساعت 15:5 توسط لیلا
|
امروز دوباره ميخوام از عشق بگم
هرچي از نگاه عاشقش ميگم تمومي نداره
آره عشقم و ميگم همون كه چشاي سبز داره همون كه نگاش شايد از بيتفاوتي پر باشه
آره دارم از خودش ميگم
همون كه يه دل گنده داره
آره هموني كه ۱۰ تا دوسم داره
خود خودشو ميگم همون كه طاقت دوريم و نهداره اما تحمل ميكنه همون كه اگه بهش نگم دوسش دارم دووم نميياره همون كه اگه نگه دوسم داره دووم نمييارم
آره دارم از زندگيم ميگم
اون كه همهي دارو نداره منه
اون كه همهي هستيمه
اوني كه با بودنش ديگه هيچي نميخوام
اوني كه هر وقت من و ميبينه با اون نگاه پاك و معصومش بهم ميفهمونه كه چقدر دوسم داره و اشكاي پاكش دونه دونه ميچيكه رو گونش
دارم از نفسم ميگم كه اگه نباشه ميميرم
اون شكارچي خوبي بود و من با اون دوباره زنده شدم
اون همونيه كه ازش ميخوام بمونه همون كه بهم ميگه ليلايي؟ عشق من؟ نيني من؟ زندگي من؟ دوستت دارم
همون كه هيچ وقت ازش ناراحت نميشم و آروم ترين لحظههام با اون و در كنار اونه...
عاشقتم زندگي من
تو هموني بودي كه ديوونگي رو بهم ياد داد يا بهتره بگم تو اولين كسي بودي كه من و ديوونه صدا ميكرد و ازم ميخواست تا عاقل نباشم
هموني كه با ديدن شيطوني و ديوونگي من از جلد خودت در اومدي و شدي هموني كه بايد ميبودي
عشق من؟ تو تموم دنيامي
۱۰ روز مونده كه ۲ سال بشه اين عشق پاكمون
يادته؟ يادته چه سختيايي كشيديم؟ يادته چقدر خواستي بري و نذاشتم اما من فقط ۲ بار خواستم كه برم اما خودت ميدوني كه تاب و تحمل دوريت و هيچ ندارم و با صداي لرزونت مانع از رفتنم كردي خودت ميدوني كه نميتونم بدون تو برم...
خودت ميدوني يك دقيقه بي تو يعني مرگ
حالا ۲ ساله كه با هميم
۲ ساله كه مال هميم
۲ سال كه دار و نداره هميم
هنوز هم مثل هميشه وقتي شبا ميخوايم بخوابيم به هم ميگيم عاشق هميم
ميگيم همديگر و دوست داريم
هيچكي نميتونه مارو از هم جدا كنه
خدا هم ما رو دوست داره
چون تو رو به من داد و من و به تو
يادته؟ يه شب گفتم ميخوام فال كف دست واست بگيرم
گفتي بگير
گفتم تو خوشبخت ميشي چون من زنتم، بلند بلند خنديدم
اما اون صداي گرم و آرومت من و به خودم آورد كه داشتي ميگفتي من واقعا با داشتن تو خوشبختم
چه روزايي كه گريه نكرديم چه روزايي كه نخنديدم
يه عالمه خاطره داريم
يه عالمه از نگاههاي هم كپي گرفتيم
من نيني تو شدم و تو جوجوي من
بعضي وقتا من نيني ميشدم و تو باباي من
بعضي وقتا من مامانيه بد ميشدم و تو نيني تخسم
اما ما خوب ميدونيم كه هنوز بچه ايم يعني دلامون بچس با دلاي بزرگ و نگاههاي عميق
من تا ۴ ماه ديگه ۱۸ ساله ميشم و تو تا ۸ ماه ديگه ۲۲ ساله
اما اينم خوب ميدونيم كه خيلي بيشتر از بزرگا ميفهميم
هميشه مشكلاتمون و چه كوچيك و چه بزرگ حل كرديم
تازه وقتي قهر ميكرديم انقدر پاكي كه بيشتر وقتا تو از دلم در ميياري
تازه بعد از آشتي هميشه ميزنيم قدش
حالا جوجوي من بزن قدش ببينم...Boos
ما ديوونهايم
خدا ما رو دوست داره چون هر وقت خواستيم از هم جدا بشيم بارون و واسمون فرستاد و نذاشت كه ما از هم دور بشيم
۱۵ مرداد
روزي كه من و تو (ما) شديم
روزي كه تو ديگه اون كسي كه بودي نبودي و منم ديگه اون ليلا نبودم
واسه اولين بار عاشق شده بودم
عاشق يه پسر درس خون شيطون پر حرف ماماني
با اون چشاي سبز زشتش...!
خب نيني شوخي كلدم ديگه آخه نيني تو جولابات آبيه ماماني گفته جولاباي من صومتيه نبايد با تو بازي كنم
اما نه من كه به حلف ماماني گوش نميدم آخه من قاشق نه عاشق شدم بعدشم فقطم بلدم تا ۱۰ بشمالم كه همونقد دوشت دالم نيني خوكشله
ما مال هم ميشيم هميشه خودت ميگي
خدا هم با انصافه و دعاهاي مارو بدون جواب نميذاره
عاشقتم همسفر
دوستت دارم زندگي
بازم بيا شعرمون و بخونيم همونطور كه پيش رفتيم
يه قدم تو
يه قدم من
يه دل از تو
يه دل از من
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي
چه احساس قشنگي من و تو هميشه با هم
هيچكي نميتونه من و تو رو از هم جدا كنه
چه كسي ميخواهد من و تو ما نشويم؟ خانهاش ويران باد...
هميشه ليلا ديوونت ميمونم
دوست دارم مرد من...
راستي...
دوشت دالم
+
نوشته شده در شنبه
1387/05/05ساعت 17:28 توسط لیلا
|
امروزم دلم گرفته آخه احساس ميكنم ميخوام يه چيز ديگرم از دست بدم
اون خواهرمه كه يه زماني كوچولو بود مثل همه
چشماي سبزش همه رو ديوونه ميكنه و مثل خودم ديوونه بازي در ميياره
تو بچگيامون خيلي خاطرهها داريم
يادش بخير يه شب توي حياط اون خونمون زير سقف شاخهي درخت انگور داشتيم فرشا رو ميشستيم
دم عيد بود و هوا يه نمه هنوز سر بود چون زمستون هنوز تموم نشده بود
پاچههاي شلوارمون و داده بوديم بالا و داشتيم فرش و تند و تند ميشستيم روي فرش يه عالمه كف ريخته بوديم خواهرم روي اون كف اسمش و نوشت به من گفت از روش رد نشو اما من هم آدمي نبودم كه به حرف كسي گوش بدم تا اينكه از رو اون نوشته رو فرش رد شدم و سر خوردم و افتادم زمين تازه يه عالمه تو جام نشستم و خنديدم
بعدش بارون تندي شروع شد ديگه نتونسيم ادامه بديم رفتيم تو آشپزخونه اي كه تو حياط خونمون بود يه پشتي بزرگ اونجا بود اونو گذاشتيم رو پاهامون تا گرممون باشه
حسن برادرم يه خربزه آورد تا اون و بخورم و خستگيمون در بره در حين بريدن خربزه بود و آواز ميخوند صداش دو رگه بود آخه تازه داشت بزرگ ميشد اما من به همون صداش عشق ميورزيدم و عاشقانه به آواز دلنوازش گوش ميدادم . ميخوند (من آخريم رهگذرم تو اين خيابون بلند دير اومدم كه زود برم دل به صداي من نبند، يه روز توي برق چشات خورشيد و پيدا ميكنم در شب تار و سوت و كور دل به صداي من نبند) راست ميگفت اون دير اومده بود كه زود بره نبايد دل به صداش مي بستم.
هر روز خواهرم شعر ميگفت و من اون با آهنگ ميخوندم
دختر با احساس بود و هست
هر دفعه ميخواستن اونو ازم بگيرن اما اون عاقلتر از اين حرفا بود
اولين كسيه كه راز عشقمو براش تعريف كردم و اونم مثل هميشه رازداري كرد البته من هم نسبت به اون رازدار بودم
حالا از اون وقت ۸ ساله كه ميگذره ما هممون بزرگ شديم
اون ديگه شده ۲۲ سالش داره ازدواج ميكنه و من هنوزم فكر مي كنم دارن اونو ازم ميگيرن تنها كسي كه شاد از اول بچگيم راهنماي من بود و با اون غرور خاص و جذبه اي كه داشت يه كم ازش ميترسيدم اما هيچ وقت نتونستم حرف دلم و بهش نگم
روزي كه داشتن از من ميگرفتنش بغض كردم مامان فهميده بود كه ناراحتم اما خودم و تا ميتونستم خوشحال نشون مي دادم
خدا رو شكر كه قسمتش خوب بوده و كسي پيدا شده كه لياقت نگاه قشنگش و داره
اميدوارم كه زندگي خوبي داشته باشه و خوشبخت باشه
فداي چشاي سبزش كه هيچوقت نگاش غير از بيتفاوتي نبود
كاش ميدونست كه چقدر دوسش دارم شايد به همين زودي نميرفت
البته اون حق داره كه بچسبه به زندگيش اما مطمئنم كه بعد از رفتنش تو ذهنش كمرنگ تر از اون چيزي ميشم كه هستم
برات آرزوي خوشبختي ميكنم آبجي خوشگلم
يادت نره ديوونهوار زندگي كن تا از زندگيت بهترين بهره رو ببري
يادت نره من دوستت دارم
يادت نره من همونم كه تو گريههات گريه كردم و تو خندههات خنديدم
يادت نره من همونم كه از بچگي پاي درد و دلات نشستم
آبجي يادت نره من همونيم كه با احساس و با تمام بچگيم تا صبح بيدار ميشستم تا به شعراي قشنگت گوش بدم
يادت نره
خوشبخت بشي...
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/05/01ساعت 11:55 توسط لیلا
|
امروز ميخوام از همه چي بگم از هر چي كه به يادم ميياد، برام مهم نيست چي بنويسم و اصلا نمي دونم كه چي مي خوام بنويسم فقط دوست دارم اين دل لامسبو خاليش كنم
مي خوام از من بگم
از مني كه همه چيزشو باخت
مي خوام از چيزايي كه از دست دادم بگم
آره دارم از يه عشق حرف مي زنم از داداشم كه ديگه هيچ وقت مهلت اينو كه بهش بگم داداشو بهم نداد
چرا يادش نمي ياد شبايي كه كنارم ميخوابيد دستام و ميگرفت هميشه مي گفت دوسم داره هميشه مي گفتم دوسش دارم هميشه لپام و ميگرفت تو دستش و با سر انگشتاي نازش اونا رو قلقلك مي داد و هي ميگفت آبجي؟ آبجي...
چرا يادش نمي ياد با هم چه خاطراتي داشتيم
هميشه وقتي مريض ميشدم تنها اون بالاي سرم بود حتي با ديدنش هم حالم خوب ميشد
هميشه وقتي مريض ميشد تنها من بالاي سرش بودم انقدر ازش پرستاري ميكردم تا خوب خوب بشه
اما حالا ديگه وقتي مريض ميشم سراغم نميياد حتي ديگه نگاهم نميكنه
اما هنوزم وقتي كه مريض ميشه تنها كسي كه ميره سراغش منم
من ۱۶ ساله بودم كه عاشق شدم به خاطر عاشقيم تركم كرد اون ۱۸ سالش بود كه عاشق شد اما من هيچ وقت به خاطر عاشقيش تركش نكردم
اون سنگدل شدت ديگه به حرفام گوش نمي داد
شونش و از من دريغ كرد
نگاشو ازم گرفت
نگفت من ميميرم نگفت من بي پناه ميشم
نگفت بدون اون نميتونم حرفي بزنم
هميشه روبه رومه اما تركم كرد
داداشي... داداشم نگاه كن اين اشكاي منه كه يه روزي وقتي يه قطرش ميريخت به خاطرش زمين و زمان و به هم مي زدي حالا كه دارم سيل گريه ميكنم چرا نمي ياي شونه هات و تكيه گاهم كني؟ چرا نميياي اشكام و پاك كني؟ چرا نمي ياي بگي تنهام نمي ذاري؟ داداش جون عشقت بيا
آخه نامرد نمي بيني گريه هامو نمي بيني ۲ ساله كه خنديدم؟
۲ بار رفتي مشهر بهت زنگ زدم گفتم برام دعا كن يه عالمه بهت sms زدم اما توی نامرد حتی یه دونه جواب هم ندادی
اصلا ببینم بچگیهامون یادت هست؟ آره یادت هست؟ که بدون من نمی تونستی؟ یادته تا می رفتم یه جایی زود ازم میخواستی که برگردم ؟ آره بگو؟ جون لیلا بگو یادته که چقدر دوسم داشتی؟ من هنوزم دوستت دارم به خدا اما تو نامردی نامرد سنگدل خودخواه
کاش یه بار اینارو بخونی این دومین باریه که تو وبلاگم باهات درد و دل کردم اون یکی رو هم بخون
چی دارم میگم می دونم که تو اصلا آدرس وب من و نمی دونی اما باز امید دارم به ایثار و انصاف خدا تا تو رو دوباره بهم برگردونه...
به امید روزای بارونی بهتر
+
نوشته شده در شنبه
1387/04/29ساعت 15:9 توسط لیلا
|
خسته شدم از زندگي
اين دل و ميبيني ديگه اون طاقتا رو نداره
ديگه نمي تونه تحمل كنه
نمي تونه
كاش دردمو مي فهميدي
درد عاشقي
نه تو هنوز عاشق نشدي دروغ مي گي وگرنه عذابم نميدادي
۱ سال از ۲ سال و همهي صبر و تحمل و اميدم و گذاشتم بدونه اينكه خم به ابرو بيارم اما حالا واسه يه بار ناراحت شدن من ميگي ديگه تحمل نداري
كاش انقدري انرژي داشتم تا سرت داد بزنم و بگم ............
هيچي داد بزنم و بگم عاشقتم
هرچند تو مي دوني من عاشقم خوبم ميدوني من ۲ ساله كه عاشقم اما تو ۱ سال پس ببين ببين چه بدبختيايي كشيدم
مني كه واسه سر به راه كردنت همهي تلاشم و كردم همه ي صبر و اعصاب و اميدم و دادم نمي خوام بزنم تو سرت نه چون اينم خوب مي دوني كه من تو رو واسه خودم پاك كردم
كاش تو هم يه كم مثل من تحمل ميكردي يه كم مثل من دركم ميكردي يه كم مثل من حرفامو مي فهميدي و آرومم ميكردي
قلبم روز به روز بيشتر درد ميكنه ميگي نگرانشي آره آره نگرانش باش من يكي كه مي دونم اون واسه چي درد ميكنه آره خوب فهميدي واسه خاطر تو...
تا حالا صد دفعه آرزوي عاشق نشدن كردي و گفتي كاش نميديدمت كاش عاشقت نميشدم آره خوب داري عاشقيمو مي كوبي تو قلبم عيبي نداره اما يادت باش اوني كه از عاشقي خسته شد تو بودي نه من
دوستت دارم
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/04/27ساعت 22:9 توسط لیلا
|
ميدوني عاشقتم يعني چي؟؟؟
هر وقت فهميدي بدون من همونم
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/04/27ساعت 22:1 توسط لیلا
|
سلام عشق من
مي خوام يه كم حرف بزنم
مثل هميشه نميدونم چه حرفايي تو دلمه يا چي ميخوام بگم
فقط ميدونم كه بايد بگم تا خالي بشم
دقيقا ۲۳ روز ديگه مونده تا عشق پاكمون ۲ ساله بشه
يادش بخير اون نگاه قشنگمون كه به هم دوختيم
نگاهت ساده بود و پر از بي تفاوتي اما نگاه من از عشق پر بود
از عشق،از ترس، از هيجان، از تنهايي
دختر شيطوني كه تو جشن عروسي ميرقصيد و توجه يه ديوونه رو جلب كرده بود
دختر شيطوني كه با انداختن تيكه به اين و اون و آروم ننشتن دل اون پسر رو برده بود
و اما اون پسر آروم با اون نگاه سبزش كه دل منه ديوونه رو برده بود...
نمكدونايي كه دادي به من و من و نمكگير كردي! باعث شد دعوا كنيم يه دعوا بين يه دختر و پسر غريبه، اما نه، آشنا چون اونا با هم فاميلاي دور بودن كه بعد از گذروندن ۱۹ سال همديگرو ديده بودن...
۲۰ دقيقهاي بهت جواب بله دادم براي دوستي
با هم خنديديم، گفتيم، شادي كرديم، ترسيديم، گريه كرديم، دور شديم، جدا شديم، خسته شديم، بريديم....
اما آخرش... آخرش عاشق شديم
اونوقت ديگه فهميديم كه نه مي تونيم جدا بشيم و نه مي تونيم بخنديم فقط مي تونتيم گريه كنيم و از عشق هم بميريم
تو طول ۲ سال فقط ۴ بار همديگرو ديديم اما از رو نگاه هم كپي گرفتيم تا يه عالمه از اون نگاههاي عاشقونه داشته باشيم
شبي كه بهم گفتي عاشقت شدم دقيقا ۱ سال گذشته بود شبش بهم گفتي ليلا؟ گفتم بله؟ صدات و آروم كردي و با يه لحني كه تا اون موقع نشنيده بودم گفتي ليلا؟ ليلا من... من عاشقت شدم
بلند و با ذوق گفتم منم عاشقتم ديوونه گفتي دوستت دارم ۱۰ تا دوستت دارم
يادش بخير اولين تولدي كه با هم بوديم
زنگ زدي هوا باروني بود گفتي تولد ۱۶ سالگيت مبارك اميدوارم هر سال بتونم و اين اجازه رو داشته باشم كه تولدت و تبريك بگم
تولد تو منم از صبح ساعت ۷ شروع كردم به زنگ زدن آخه عشق من ۲۰ سالش شده بود يه عالمه تولدت و تبريك گفتم و گفتيم و خنديديم...
تولد سال بعدم شب تا صبح با هم حرف زديم بازم مثل هميشه تو اولين كسي بودي كه تولدم و تبريك مي گفت
اون شب هم بارون مي يومد آخه قرار بود فرداش از هم جدا بشيم
اما خوب خدا خواست و دوباره به عشق سبزمون ادامه داديم
تا شد تولد تو اصلا يادت نبود اما شايد هم يادت بود و به روي خودت نميآوردي
صبحش تولدت و تبريك نمي گفتم مثا كه يادم نيست شبش كه زنگ زدم بهت گفتم عشق من؟ گفتي بله؟ گفتم دوستت دارم
يه عالمه حرف زديم از اينكه خدا چقدر دوسمون داره و واسه دادن ما به هم چه كارا كه نكرده
تو به من گفتي ليلا تو خيلي خوشبختي گفتم آره من خيلي خوشبختم چون خدا تورو به من داره داده تا عاشقت بشم تا ديوونت بشم تا بازم بگم ديوونهي من تولدت مبارك... يه دفعه ذوق كردي و گفتي ديوونه ديوونه دوستت دارم
+
نوشته شده در شنبه
1387/04/22ساعت 12:39 توسط لیلا
|
ديوانه بمانيد، اما مانند عاقلان رفتار كنيد
خطر متفاوت بودن را بپذيريد، اما بياموزيد كه بدون جلب توجه متفاوت باشيد...
"پائولو كوئليو"
+
نوشته شده در شنبه
1387/04/22ساعت 12:16 توسط لیلا
|
كاش سهم من التهاب دستهايت بود
تا روي چشم هايم ميگذاشتم و فردا را نميديدم...
..........................................................................................................
نمي دانم چرا گاهي كه از تو دلگير و غمگينم
دو چشم خيس و سرخم را من از چشم تو ميبينم
تويي درد و دواي من، ندارم چارهاي ديگر
بسازم يا بسوزم با دلي غمگين و بي ياور؟
ندارم طاقت دوري، ندارم جرات رفتن
شدي جزئي ز من حالا، تمام جان و روح من
دلم دلواپس فردا
به فكر سقف يكرنگي
و حالا اين منم با اين همه احساس دلتنگي
تويي شعر حضور من
نباشي نيست خواهم شد
چه بايد كرد با عشقي كه جزئي از نگاهم شد...؟
+
نوشته شده در شنبه
1387/04/22ساعت 12:12 توسط لیلا
|
چه كسي مي خواهد من و تو "ما" نشويم؟
خانه اش ويران باد...
.........................................................................................................
براي چشم عاشق تو ناتمه پست مي كنم
هميشه آن تبسمي كه ميل توست مي كنم
غم شكستن من و تو هم تمام مي شود
تو فكر راه را نكن خودم درست مي كنم...
.........................................................................................................
مرا در ميان هاله ي شادي هايت
و آن چشمان سبز خمارت
مهمان كن...
پنجره ي شب هاي تنهايي مرا به باغ نور چشمانت روشن كن!
صداي فرشته ي مرگ را پشت پنجره مي شنوم
كه بي صدا،صدايم مي كند
شب هاي عشق توست كه مرگ را از من دور مي كند...
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/03/29ساعت 13:16 توسط لیلا
|
اي جهان چون تو در گذرم
برايم اين سخن را در خاموشي ات نگه دار كه عشق ورزيده ام...
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/03/26ساعت 12:16 توسط لیلا
|
در كوچه باغ پر طراوت اندوه هايم كه از صداي شكيب خنده هاي تو آكنده است
تو زيباترين پرنده ي عشقي هستي كه بر برفهاي خوشبختي من تكيه زدي...
بگذار بر صفحه تاريك و بي رنگ زندگي ام تنها عطر و بوي تو پاشيده شود كه آنگاه در زير باران پر طراوت دوستي بر سجده گاه پيشاني ات بوسه زنم
چرا كه من از تمامي چشم ها تنها چشمان تو را بر گزيده ام
......................................................................................................................................
آسمان گريه كرد
گلبرگ گل سرخي پرپر شد
خورشيد بر زمين بوسه زد
قناري خواند
به گمانم زير باران
براي او كه نبودنش برايم محال بود
عاشق شد...
+
نوشته شده در شنبه
1387/03/25ساعت 19:24 توسط لیلا
|
خيانت كرده اي پدر،مادر نمي داني:
پدر آنشب اگر خوش خلوتي پيدا نمي كردي و تو اي مادر اگر شوخ چشميها نمي كردي و تو اي آتش شهوت اگر شور به پا نمي كردي ...
اگر مادر جدا مي كردي از شويت خوابگاهت را، هم اكنون من به اين دنيا بي نام و نشان بودم و يا آن دم نمي بستي به چشمانش نگاهت را منم ديگر نمي گفتم به رويت اشتباهت را
تو هم ديگر نمي گفتي كه من نامهربان هستم...
پدر آنشب خيانت كرده اي شايد نمي داني به دنيايم هدايت كرده اي شايد نمي داني از اين بابت جنايت كرده اي...
شايد نمي داني...
چه مي شد من هم اكنون به دنيا بي نشان بودم....؟
......................................................................................................................................
اسير...
جان مي دهم به گوشه ي زندان سرنوشت
سر را به تازيانه ي او خم نمي كنم
افسوس بر دو روزه ي هستي نمي خورم
زاري بر اين سراچه ي ماتم نمي كنم
با تازيانه هاي گرانبار جانگداز
پندارد آنكه روح مرا رام كرده است
جان سختي ام نگر كه فريبم نداده است
اين بندگي، كه زندگيش نام كرده است
بيمي ز دل به مرگ ندارم كه زندگي
جز زهر غم نريخت شرابي به جان من
گر من به تنگناي ملال آور حيات
آسوده يك نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگي سپارم صد فريب
مي پوشم از كرشمه ي هستي نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان مي كنم به اشك
تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را
اي سرنوشت از تو كجا مي توان گريخت؟
من راه آشيان خود از ياد برده ام
يكدم مرا به گوشه ي راحت رها مكن
با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام
اي سرنوشت مرد نبردت منم،بيا!
زخمي دگر بزن كه نيفتاده ام هنوز
شادم از اين شكنجه خدارا، مكن دريغ
روح مرا در آتش بيداد خود بسوز
اي سرنوشت هستي من در نبرد توست
بر من ببخش زندگي جاودانه را
مشين كه دست مرگ ز بندم رها كند
محكم بزن به شانه ي من تازيانه را...
..........................................................................................................................................
با من باش...
لحظه اي با من باش
تا از آن لحظه برويم تا گل
كه ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه اي با من باش
تا كه از تو نفسي تازه كنم
تا از آن لحظه با تو سفر آغاز كنم
سفري تا ته بيشه هاي سر سبز خيال
تا به دروازه ي شهر آرزوهاي محال
سفري در خم و پيچ گذر ستاره ها
از ميون دشت پر خاطره ي ترانه ها
لحظه اي با من باش
تا به باغ چشم تو پنجره اي باز كنم
از تو شعر و قصه و ترانه اي ساز كنم
شعري هم صداي بارون
رنگ سبز جنگل و آبي دريا
قصه اي به رنگ و عطر
قصه هاي عشق عاشقاي دنيا
از يه لحظه تا هميشه
مي شه از تو پر گرفت تا اوج ابرا
كوچه پس كوچه ي شهرو
با خيالت پرسه زد تا مرز فردا
لحظه اي با من باش...
..............................................................................................................
كوچه ي بهار
اين اسم برات آشنا نيست؟
اصلا مي دوني تاحالا از چندتا كوچه بهار رد شديم؟
تا حالا شده ۲ تا
تا نشه ۳تا حل نمي شه
اصلا مي خواي اسم كوچه باغ خاطره ها رو بذاريم كوچه بهار؟
تا حالا از ۲تا كوچه بهار رد شديم شونهبه شونه ي هم راه رفتيم
تا حالا از ۲ تا بهار هم رد شديم
تا حالا ۲ سال به هم بوديم با يه عالمه غصه و شادي
شاديمون كم بود وو غصه ها زياد
اما هر چي بود همشونو رد كرديم
اگه گفتي چطوري؟
خب اين كه معلومه با عشق
قصه ي من و غم تو
قصه ي گل و تگرگه
ترس بي تو زنده بودن ترس لحظه هاي مرگه
اي براي با تو بودن بايد از بودن گذشتن
ير به بيداري گرفته ذهن خواب آلوده ي من...
عاشقتم
براكمام سني اينان...
دوستت دارم
عاشقتم
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/03/20ساعت 13:50 توسط لیلا
|
از نو براي تو مي نويسم
حال من خوب است
اما
تو باور نكن ...
+
نوشته شده در شنبه
1387/02/28ساعت 14:16 توسط لیلا
|
عمريه كه عاشق خداييه اين دل ما
آخر خط غبار فداييه اين دل ما
تو يكي بيا و ديگه از پشت ديگه خنجرش نزن
زوالفقار عشقتو تو يكي بر سرش نزن
دل ما رو تو ديگه در به در اين در و اون درش نكن
گل ما رو به خزونه تو با عشقت ديگه پرپرش نكن
بيچاره ساده و خوش باور و پاكه دل ما
واسه يه ذره وفا عمري هلاكه دل ما
بيا با ما تو يكي از ته دل يار بشو
راستي راستي بيا با ما عمري گرفتار بشو
نكنه نكنه هوس گريبون دلت رو بگيره
نكنه نكنه با اون دلت دوباره اين دل بميره؟
نكنه نكنه اشك مارو تو هم بخواي در بياري
نكنه نكنه حوصلمون و تو بخواي سر بياري؟
ما ديگه حوصله ي حرفاي پوچ و نداريم
ما ديگه خسته شديم طاقت كوچ و ندارم
سر به سرم بذار سر به سر دلم نذار
يه باري از دوشم بگير مشكل رو مشكلم نذار...
هر چه قدر بخواييم از خستگي بگيم بازم كمه
احساس پوچ بودن دلتو پر مي كنه و تن يخ زده و بي احساست رو بلند مي كني و تا بندازيش يه گوشه و از دستش خلاص بشي
از بيهوده بودن از بودن و ناديده گرفتنت
از رفتن اما نرسيدن
از گفتن اما نشنيدن
از پرسيدن اما جوابي نشنيدن
از بي صدا بودن اما فرياد زدن
از لال نبودن اما حرف نزدن
از شلوغي اما تنها بودن
از ...
از بي كسي
از بي فردايي
از بي تو بودن
از سر در گم بودن
از نديدنت
از نبودنت
از خسته بودنت
از عاشق بودنت
از دنيا
از خدا
از اونا
از همه
از همه خسته ام...
+
نوشته شده در شنبه
1387/02/28ساعت 14:12 توسط لیلا
|
لالالالا نخواب سودي نداره
همون بهتر كه بشماري ستاره
همون بهتر كه چشمات وا بمونه
كه ماه غصش نشه تنها بيداره
لالالالا نخواب ميدون جنگه
دست هر كي مي بيني يه تفنگه
يه عمره دور چشماش گشتم اما
نفهميدم كه اون چشما چه رنگه
لالالالا نخواب زندونه دنيا
سر ناسازگاري داره با ما
بشين بازم دعا كن واسه اونكه
مارو اينجا گذاشت تنهاي تنها
لالالالا نخواب خواب كه دوا نيست
دل ديوونه داشتن كه خطا نيست
مي گن دست از سرش بردار نمي شه
آخه عاشق شدن كه دست ما نيست...
+
نوشته شده در شنبه
1387/02/28ساعت 14:0 توسط لیلا
|
امروز بعد از يه عمري رنگين كمون و ديدم
نه ... هوا باروني نبود
پسري كه شلنگ بزرگي شهرداري رو به دوش مي كشيد تا كوچه ها رو بشوره واسه من بهترين رنگين كمون و درست كرد...
تكيه زدم به لب پنجره تا تو چهرش دقيق بشم
مردي كنارش ايستاره بود و فقط دستور مي داد
فكر مي كردم من اگه جاي اون پسر بودم حتما داد مي زدم تا اون مرد من و رها كنه
نا خودآگاه ياد قصه هي بچگيم افتادم يا كزت و تنارديه
آره اون پسر نمي تونست كزت باشه اما شايد خيلي بد بخت تر از اون بود
حداقل كزت فقط حرف تنارديه و زنش رو تحمل مي كرد اما اون پسر به حرف صد تا مغازه دار كه بهش دستور مي دادن كجاها رو بشوره گوش مي سپرد
از آدما بدم مي يومد
گرمايي كه تو تن پسر بود و نور شديده خورشيد كه به صورتش مي زد حتي اين اجازه رو بهش نمي داد كه سرش و بلند كنه و ببينه چه آدماي حقيري دارن در برابرش دستور مي دم
حتما دل بزرگي داشت كه سكوت كرده بود و حتي كلمه اي نمي گفت
اون همونطور پيش مي رفت و براي من از پشت پنجره بهترين رنگين كمونها رو درست مي كرد
مي دونم اگه اون شلنگ آب دست اون مرد زور گو قوي هيكل بود هيچ رنگين كموني درست نمي شد...
از اين به بعد يادم مي مونم كه تو خيابون آروم قدم بذارم تا رنگين كموناي پسرك خاموش، نابود نشه...
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/02/24ساعت 17:8 توسط لیلا
|
چقدر تنهايم...
چقدر هوا ملال انگيز است...
چقدر ديوار خانمان كج و عبوس است...
چقدر اطلسي هاي همسايه
واين سبز چمن، خشك و زرد و ماسيده است...
چقدر گل هاي ميمون
به عابر خسته
دهن كجي مي كند
چقدر مردم دنيا به خون هم تشنه اند...
چقدر دلم برايت تنگ شده...
+
نوشته شده در جمعه
1387/02/20ساعت 17:5 توسط لیلا
|
خسته
خسته يعني من، تو ،فرياد،مني كه از بي تو بودن خسته مي شم و تويي كه از بي من بودن خسته مي شي و سكوتي كه از بي صدايي خسته مي شه و فرياد مي زنه و صداش تا اوج آسمون حتي اون دلاي سنگي آدماي اين زمين سنگي ميره
ببينم ما هم مي تونيم مثل فرياد فرياد بزنيم يا مثل هميشه بايد هم بي صدا بخنديم و هم بي صدا گريه كنيم و هم بي صدا فرياد بزنيم و...
خسته شدم از هر چي خستگيه
وقتي خسته اي روزا برات هفته ميشه هفته برات ماه مي شه ماه برات سال مي شه خسته يعني كسي كه مثل من انقدر خستست كه حتي ناي اين رو كه بگه خستست رو نداره...
خسته يعني تو كه از بي من بودن خسته مي شه و بي صدا فرياد مي زني انقدر بلند فرياد مي زني كه گوش همه ي دلا كر مي شه و نمي تونن صدات و بشنون ...
خسته يعني اين بغض كه ديگه از باريدن خسته شده...
خسته يعني من، تو ، ما...
خسته يعني فردا كه انقدر خستست كه هيچ وقت حوصله ي اومدن نداره
خسته يعني لباي ما كه واسه گفتن خداحافظي خسته ان
من خسته ام
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/01/22ساعت 21:12 توسط لیلا
|
تو مثل راز مردادي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشم تو مشتي خاك گلدانم
تو دريايي تريني، آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني صاف مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور ازغصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تمام آرزوهايم زماني سبز مي گردد
كه تو يك شب بگويي دوستم داري
مي دانم...
غروب آخر شعرم پر ازآرامش زيباست
و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق كه در اين دنياست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مُرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد روز پايانم...
+
نوشته شده در شنبه
1387/01/17ساعت 16:48 توسط لیلا
|
شادي تو بي رحم است و بزرگوار
نفست در دستان خالي من ترانه ي سبزيست
من بر مي خيزم!
چراغي در دست
چراغي در دلم
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آيينه اي برابر آيينه ات
تا از تو
ابديتي بسازم...
تقسيم عادلانه: من مال تو و تو مال من.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/01/14ساعت 15:43 توسط لیلا
|
امروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز
بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آينه بر صورت خود خير شدم باز
بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و سينه فشاندم
چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم
افشان كردم زلفم را بر سر شانه
در كنج لبم خالي آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست
تا مات شود زين همه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند به تن من
با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
او نيست كه در مردمك چشم خمارم
تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند
اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب؟
كو پنجه ي او تا كه در آن خانه گزيند؟
من خيره به آيينه و او گوش به من داشت
گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل مارا؟
بشكست و فغان كرد كه از شرح دل خويش
اي زن، چه بگويم كه شكستي دل مارا...
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/01/13ساعت 3:28 توسط لیلا
|
هر لحظه دامان سكوت را بر دستان خود مي فشارم
و فريادم را به سيلي بادها مي سپارم...
قاب آيينه ها شدم ديگر حرفي ندارم...
حرف بزنيد مردم، ديگر كر و لال بي سوالم...
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/01/13ساعت 3:17 توسط لیلا
|
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه ي خويش
به خدا مي روم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه ي خويش
مي برم،تا كه در آن نقطه ي دور
شست و شويش دهم از رنگ گناه
شست و شويش دهم از لكه ي عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
زتو، اي جلوه ي اميد محال
مي برم زنده به گورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
شعله ي آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد...
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/01/13ساعت 3:3 توسط لیلا
|
چقدر سخته داري از عصبانيت مي ميري و در حالي كه نفس نفس مي زني احساست و مجبور كني تا خودش و يه جور ديگه نشون بده...
چقدر سخته فكرت آروم باشه ذهنت و حتي قلبت اما همه صف بكش تا رو مخت درجا بزنن...
چقدر سخته انقدر عصباني باشي كه حتي صداي تيك تاك ساعت هم تو رو برنجونه و بري باتريش و در بياري تا اونم به صف درجا زننده ها اضافه مشه...
چقدر سخته بخواي از پشت گوشي اونم واسه تنها عشقت خودت و آروم نشون بدي در حالي كه نفسايي كه از رو عصبانيت داره مي ياد و نگه داشتي و كم مونده خفه شي بعد بهش بگي خوب بخوابي عزيزم در حالي كه مي دوني خودت تا صبح خوابت نمي بره...
وقته همه چيز حتي اين هوا دست بهدست هم مي دن تا داغونت كنن چيكار مي كني هان؟
مي توني آروم بشيني؟ مي توني بخندي؟ مي توني بغضت و كه مزه ي زهر مار مي ده قورت بدي؟ميتوني داغون نشي؟ ميتوني بدون اينكه بالشتو بذاري روي سرت بخوابي؟
هان تو مي توني؟
تا كي ؟ آخه تا كي مي توني از ۱۰ تا دردت نتوني حتي يكيش و بگي ؟ وقتي احساست مي شه مثل سنگ فرش خيابون تا همه بيان و از روش رد بشن چيكار مي كني؟ واي ميستي و تماشا مي كني يا مثل بارون مي باري يا مثل خورشيد غروب مي كني؟
وقتي تو اوج خنده يه چيز كوچيك باعث مي شه تا بزني تو سر خودت و باز آروم زير لب زمزمه كني خنده به من نيومده، اونوقت دلت به حال خودت و دل درب و داغونت نمي سوزه؟
اصلا ببينم چند بار شده واسه دلت دل بسوزوني و بشيني پا به پاش گريه كني؟
چند دفعه؟
شايد اندازه ي موهاي سرم به حال خودم گريه كردم حسابش از دستم در رفته، آخه چرا نمي تونم حرفام و به كرسي بنشونم؟ چرا نمي تونم حرفام و بفهمونم به اين آدماي نفهم؟
داغونم نمي دونم خودم يا دلم اما مي دونم داغونم...
مي دوني چيه؟ بعضي وقتا از دست خودم خسته مي شم چون حس مي كنم يه آدمم نفهمم كه هيچ وقت بهدرد هيچ كاري نمي خورم آره مي دونم من هيچ وقت به جايي نمي رسم به جز يه جا، من بالاخره به خودم ميرسم به خودم به زندگيم
آخه به خدا من خسته ام
آي خدا دلگيرم ازت آيزندگي سيرم ازت
آي زندگي ميمرم و عمرم و مي گيرم ازت
چه اعتراف تلخيه بي تورسيدم ته خط
وقت خلاصي از هوس آي دنيا بيزارم ازت
خدا خدا خدا؟ دنيا؟ آسمون؟ مردم؟ عاقلا؟ ازتون دلگيرم به خدا
از درون داغونم مخم مال خودم نيست همه دارن مي خندن و خوشن اما دل من يه گوشه داره داغون مي شه اشكام داره روون مي شه، دست خودم نيست گريه مي كنم اما هيچ كس تو اوج خنده صداي گريه هاي معصومانت و نمي شنوه
كاش كاش كاش يكي بود و دستم و مي گرفت و اشكام و با دستايي كه از تب زياد ديگه يخ كرده اشكاي اين گونه رو پاك مي كرد
من خسته ام از خودم
خسته.............................
انقدر حرفا دارم كه حتي هيچ وقت اونا رو نتونستم به خودم بگم هميشه كلمه كم آوردم واسه گفتنشون شايد هم مثل بقيه به حرفاي دل خودمم خندم مي گيره
كاش كاش تو حرف دل من و بفهمي
من حتي نمي دونم بگم كه من مي تونم من يه موجود اضافيه بي ارادم من هيچ وقت نميتونم از خودم خوشم بياد
من مي خواماز جلد اين ليلادر بيام
واسه خودم تكراري شدم
همه چيز حتي خنده هامن و عصباني مي كنه شايد از حسودي چون هيچ وقت نتونستم از ته دل بخندم هيچ وقت حتي تو اوج بچگيم ...
من خسته ام از خودم
وقتي انقدر عصبانيي كه هي دستت و مشت مي كني و دستت و محكم مي كشي رو سرو صورتت و دست مي كني تو موهات و محكم موهات و مي كشي اونوقته كه احساسه من و به تمسخر نمي گيري...
وقتي پاهات و پي در پي و محكم مي كوبي زمين اونوقت احساس من و مي فهمي...
وقتي فكر مي كني همه دنيا داره آوار مي شه رو سرت اونوقت احساس من و مي فهمي
وقتي از خودت خسته مي شه و تو يه لحظه رو همه ي آرزوهات خط مي كشي اونوقت حس من و مي فهمي
من خسته ام از خودم...
دوستت دارم حداقل توي ديوونه من و تنها نذار
دوستت دارم
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/01/06ساعت 0:45 توسط لیلا
|
خيلي كوچيك بوديم خيلي شايد واسه رسيدن به پريز برق بايد ۲ تا ميز مي ذاشتيم اما عجيب دلاي بزرگي داشتيم...
از بچگي با هم بوديم با هم اما اون ۲ سال از من زودتر تر بزرگ شده بود
هيچ وقت فكر نمي كردم من كوچيكم آخه هيچ وقت نمي ذاشت حس كنم
مدرسه هامون كنار هم بود هر دومون ابتدايي بوديم من اول بودم و ان سوم...
هميش از اون كوچه تنگه كه وسطش يه جوب داشت رد مي شديم و مي رسيديم به كوچه بزرگه كه يه باغ داشت شايد همش ۲ متر بود ما واسه ما اندازه ي بهشت بود...
روبه روي باغ پيرمرده مغازه داشت و هميشه بد اخلاق بود
من و ان هميشه بدو بدو مي رفتيم مدرسه
هميشه پولاشو نگه مي داشت تا واسه من كاكائو بخره
يادمه يه روز باروني داشتيم از اون كوچه تنگه رد مي شديم كه من هي از اين ور جوب وسط كوچه مي پريدم اون ور تا بالاخره افتادم تو جوب، هر دومون ديرمون شده بود دست من و گرفت و كاپشنش و انداخت روم و با هم برگشتيم خونه مامان لباساي من و عوض كرد اون با اصرار مامان جداتر رفت اما بعد ديدم تو كوچه تنگه زير بارون منتظر منه...
با هم رفتيم مدرسه
هميشه از مدرسه برگشتني واسم آلو مي خريد و بعضي وقتا مي رفتيم ت خيابون بزرگه و از اون دوغاي بي نمك و بي مزه ي پيرمرده ك دونه اي ۱۰ تومن بود مي خريديم و مي خورديم
شبا با صداي كوچولومون قرآن مي خونديم و من پشت سر اون نماز مي خوندم
يه بار ازش پرسيدم خدا چه شكليه؟
هيچ وقت سوالم جواب نداد. چرا از اون پرسيدم؟
شبا كنار من با من دست تو دست من با صداي من به خواب مي رفت و روزا هم با نوازش من با من و با صداي من از خواب بيدار مي شد
تو اوج غم سرگردونيا با هم قهقه مي زديم صدامون تا آسمونا هم مي رفت
اون عاشق فوتبال بود و جمعه ها با هم لباس ورزشياشو مي شستيم
عاشق من بود... يا خداقل من اون طوري فكر مي كردم
لباش هميشه مي گفت و مي خنديد اما نگاش هيچ وقت نخنديد
ما بزرگ شديم ۱ سال ۲ سال نه ۸ ساله كه گذشته
من هنوز همون ليلاي گوشه گيرم كه هميشه از هياهو مي ترسيد و آرزوش زدن آهنگ و شعر گفتن و كلبه ي آرزوهاش بود
اونم همونيه كه لباش مي خنديد و چشاش گريه مي كرد
ديگه شبا تو بغل من نمي خوابه، دستامو نمي گيره
ديگه از ان كوچه تنگه هم رد نمي شيم
ما بزرگ شديم اما من دارم بچگي مي كنم و اون...
هنوزم دوستش دارم آخ داداشمه
مي دونم عذابش دادم،اما كاش مي دونست عاشق شدن دست آدما نيست
هميشه سرم و مي ذاشتم رو شونش و حرفاي دلم و مي گفتم اما حالا شونش و از من دريغ كرده چون ديگه حرفام و نشد بهش بگم
گاش هنوز هم با همون گرمي بغلم مي كرد
منتظر عيد شدم با چنان اتياقي پريدم بغلش و بوسش كردم اما مثل هميشه نگاه سردش و به من دوخت
خودش مي دونه عاشق شدن دست ما نيست آخه اون هم يه روزس ديوونه بود و درد من و مي فهميد
ديگه اذيتش نمي كنم
هميشه شبا باهاش بيدار مي مونم و به خاطرات تكراري و دروغ هاي كودكانش گوش مي دادم
اما هنوز هم منتظر اون دروغ هام تا حداقل آهنگ صداش تو گوشم بشينه
كسي كه آرزوهاي من و بر آورده كرد
آرزوي آهنگ زدنم اولين كسي كه ذوق من و به هم نزد بهترين گيتار عشق و ب يادگار داد اما هيچ وقت نخواست واسش آهنگي بزنم
كسي برام آواز مي خوند"تو قهر و تو بهونه ها اشكاي روي گونه ها اشك از چشات چكيدن و بارون شدن تو لحظه ها يه هم صدا نديدي هر چي بدي كشيدي تقصير اين دل تو و تقصير سادگيته ولي فردا شروع تازه ي باقي زندگيته" اما هيچ وقت به آواز من گوش نداد" چشمام و هديه مي يارم برات داداشي جونم قربون چشمات"
كسي كه با گريه هام گريه مي كرد و تا بوسه بهم نمي داد جايي نمي رفت كسي كه محرم اسرارش بودم حالا شده يه غريبه كه به اومدن و رفتنم عادت كرده اما هنوز بودنش به تنم لرزه مي اندازه
كاش هنوز هم بدونه دوسش دارم اونم ۱۰ تا
اين و خودش بهم ياد داد اما هميشه مي گفت نهايت دوست داشتنش ۳ تاست و من و همون قدر دوست داشت
كاش الان ۱ دونه دوسم داشته باشه
داداشي هنوز آبجي كوچيكتم كه هميشه تو بغلت جوجو مي شد
دوستت دارم داداشي
ولي ايندفعه من عاشق شدم هموني كه چشاش سبزه، من دوستش دارم
من دوستتون دارم ديوونه ها
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/01/04ساعت 0:52 توسط لیلا
|
بازم دلم گرفته اما كاش اندفعه مي دونستم واسه چي؟
امروز دومين روز عيده اما تو دل من يه چيزايي تو مايه هاي عزاست
نه اون قد خفن اما يه لحظه دلم هواي بچگي هام و كرد
من بچه نيستم اما دوست هم ندارم كه بزرگ بشم
من بزرگ نيستم و دوست هم ندارم بچه بشم
شايد دوست دارم همون بچه اي بشم كه واسه خريدن ماهي عيد با دل ماهي ها حرف بزنه و با ذوق دور تا دور لگن ماهي ها بچرخه و حتي بخواد با اونا شنا كنه...
شايد دوست دارم همون بچه ي شيطوني بشم كه سر موقش آروم مي گيره و مثل يه بزرگ فكر كنه
شايد دوست دارم اون دختر شيطوني بشم كه حتي بتونه مثل يه مرد فكر كنه
من بزرگم به اندازه ي همون قدر كه دلم بزرگه شايد دلم اندازه ي يه فندق باشه و شايد هم بزرگيش از صد تا دريا بيشتر
من بچم با اينكه هيچ وقت بچگي نكردم
من بچم چون تو اوج بچگيم داشتم بزرگ فكر مي كردم حتي واسه آينده
چون هيچ وقت مثل آدماي بي احساس دور و ورم كه فكر مي كنن پرن از احساس پر اما واي اونا خبر ندارن كه احساسشون خامه و حتي اگه بخواي احساسشون رو رو اجاق هم بذاري نمي پزه بلكه مي سوزه
دلم واسه بچگي هام تنگ مي شه چون بچگي نكردم
مگه بچگي فقط شيطوني كردن و فرار كردن از دست پسر نفهم همسايست كه با جوجش افتاده دنبالت
يا مگه بچگي پريدن از رو جوب و پرت كردن دمپاييه؟
مگه بچگي فقط نفهم بازي در آوردنه
اما نه اينا دوباره همون احساساي پوچن
بچگي يعني از ته دل سادمون قهقه زدن يعني ساده ديدن يعني يه جسه ي كوچيك و يه دل به توان ۱۰ بچگي يعني تو اوج ناراحتي و دلخوري با يه شكلات آروم بگيري و از بقيه ي زندگيت همراه با خوردن شكلات لذت ببري
بچگي يعني من، يعني تو
آره بچگي يعني وقتي كه ازت دلخور مي شم و صد بار مي شكنم و از ۱۰ تا دلشكستگيم فقط يكيشو مي گم
بچگي يعني تو بگي دوستم داري اما من فكر كنم كمه و بگم نه من خيلي بيشتر دوستت دارم
بچگي يعني شكلاتي رو كه با هم خورديمو يكيشو نگه دارم و بهش نگاه كنم
بچگي يعني تو واسم دستمال بگيري و فكر كني مي خوام گريه كنم اما بعدش فقط اون و تو باغ آرزو ها بدي بهم و بگي مي خواي چيكارش مني؟ اونوقت من مي گم هيچي مي خوام آب دماغم و پا كنم اما اما اما ته بچگي يعني اينكه هنوز به اون دستمال دست هم نزدم
بچگي يعني برگي رو كه افتاد رو دفتري كه واست مينوشتم بر دارم و بذارم لاي دفترت تا برگه سرما نخوره...
بچگي يعني تو قهقه بزني و من هم قهقه بزنم بدون اينكه دليل خنده هات و بپرسم
بچگي يعني ما...
+
نوشته شده در جمعه
1387/01/02ساعت 17:17 توسط لیلا
|
سلام به تنها عشقم كه شايد امشب بهم سر بزنه
فردا عيد مي دونم كه عيديمو مي دي!
پس بذار من همين حالا همين جا پيش همه عيديمو بهت بدم
آماده اي؟
BOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOS
اين تازه نصفش بود
دوستت دارم
براي همه نه تو آرزو مي كنم كه امسالشون از هر سال ديگه اي بهتر باشه و به كاراي عاقلانه ي خودشون ادامه بدن
اما براي خودمون سالي بدون انتظار بدون همواري و بدون عاقل بازي آرزو مي كنم و از خدا مي خوام امسال از هر سال ديگه اي ديوونه تر باشيم
۲ تا تولد من۲ تا تولد تو ۲ تا تابستون ۲ تا چهارشنبه سوري ۲ تا عيد با هم بوديم
اميدوارم اين ۲ تا بالاخره بشه ۵ تا تا خيالمون اگه خدا بخواد راحت بشه
دوستت دارم و منتظر عيديم هستم
عشق من؟ دوستت دارم خب؟
عاشقتم
+
نوشته شده در چهارشنبه
1386/12/29ساعت 18:28 توسط لیلا
|